دوست...
دوستی کلام زیباییست که هرکس درکش کرد ، ترکش نکرد . . .
بهشت بر زیر پای توست مادر رضای حق ، رضای توست مادر زبان از وصف خوبی تو الکن سر و جانم فدای توست مادر تو مادر با صفا و بهترینی تو مادر برکت روی زمینی نمی خواهم که از این چرخ گردون تو مادر ذره ای ماتم ببینی تمام هستی ام مادر تو هستی تمام عمر بر پایم نشستی چگونه پاسخ مهرت توان گفت ؟ خدای من بگیرد از تو دستی بهار / بهار 1391 پی نوشت - مادر عزیزم ای زیباترین گل گلستان محبت ! فرزندت بهار به فدایت دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن پی نوشت 1 - دلم برای خانم فولادی معلم کلاس اول ابتدایی دبستان آیت اله سعیدی ، برای خانم پاکدین معلم کلاس دومم ، برای خانم گل ( وای عاشقش بودم ) معلم کلاس سومم ، برای خانم الله وردی معلم کلاس چهارم و برای خانم شادی معلم کلاس پنجمم خیلی تنگ شده پی نوشت 2 - چقدر دلم روز معلم میخواد ... یادش بخیر کلاس را تزئین می کردیم و مودب و موقّر پشت نیمکتهای چوبی سه نفره دست به سینه می نشستیم و تا معلم وارد کلاس میشد همه با هم برای ادای احترام از جا بلند میشدیم و یک صدا با همون صدای تیز بچگانه که بیشتر شبیه جیغ بود می خوندیم : در واشد گل آمد ، سوسن و سنبل آمد ، همه درا وا شد خانوم معلم شاد شد ، همه درا بسته شد خانوم معلم خسته شد .... واای یادش بخیر واقعا ... دلم تنگ شد پی نوشت 3 : روز معلم را خدمت تمامی معلمان زحمتکش ایران زمین تبریک عرض می کنم و به قول آقای خاموشی صاحب وبلاگ معلم روستا : الهی که یک روزمان بی معلم مباد . بعدن نوشت : امروز این فکر به نظرم رسید که هردوستی لطف می کنه نظر میده اگر خاطرات شیرینی از اون دوران بخصوص روز معلم داشت برامون تعریف کنه و فک کنم اینطوری یه فضای شاد ایجاد میشه .... ممنون از همه امشب علی یکه و تنها شود چاه ، انیس ِ دل مولا شود کاش بقیع لب به سخن می گشود او ، ز علی عقده ی غم می ربود مگر علی فاتح خیبر نبود ؟ چرا رخ فاطمه اش شد کبود؟ چرا دو دست یل ِ حق ببستند؟ چرا دل ِ فاطمه را شکستند ؟ قامت زهرا(س) به جوانی شکست وای خدا! فاطمه ام دیده بست دل علی مرتضی گرفته است خواب به چشم زینبت نرفته است دیده ی اسماء و سماء خون شده است چون ز جفا روی تو گلگون شده است بعد تو حیدر شده خانه نشین خیز و فغان ِ حسنین ات ببین آه ! که تنها شده مولا چه زود هیچکس از ماتمش آگه نبود کاش بقیع هم بنماید دعا منتقم ام ابیها بیا... بهار / بهار 1391 پی نوشت 1 :لطفا امروز برای شفای همه بیماران دعا کنید . پی نوشت 2 : پروردگار من ! جهان سرشار از دلبستن ها و دل شکستن هاست و چه حسی دارد وقتی دل شکسته از دل بستن ها به تو روی می آورم .تا در کنار تو بار دیگر آرامشی را تجربه کنم که در کنار بندگانت از دست دادمش. نردبان این جهان ما و منی است عاقبت این نردبان افتادنی است لاجرم هرکس که بالاتر نشست استخوانش خُردتر خواهد شکست پی نوشت 1 - این شعر خودم نیست ... همینطوری نوشتم که بگم دنیا ارزش هیچیرو نداره از دستش دلگیرم. پی نوشت 2 - این روزها به جای " شرافت " از انسان ها فقط " شر " و " آفت " می بینی پی نوشت 3 - حال ِ دلم گرفته ، برایش دعا کنید ....
ردّ پای لب ِ تو بر روی چشمان ِ بهار زمزمی را کرده جاری ، تا قیامت ماندگار آه ! آرام آمدی تا اینکه چینی ِ دلم نشکند ، مو برندارد از جفای روزگار ای که دوری از من اما از نفس نزدیکتر من به قربان تو و تقدیر و لطف ِ کردگار هیچ بر درد ِ دلم جز یاد ِ تو مرهم نبود داغ بر سینه نهادی از برایم یادگار دلخوشم با خاطراتت زانكه مجنون توأم هست تا هستي ، برايت جان شيرين بيقرار من خريدار توأم ای یوسف پاکیزه خوی هیچ در شأنت ندارم جز دلی پرشور و زار چندصباحي را كه مي آيد دَم از نايم برون همچو باران ، مهربان ، بر قامت سردم ببار بهار / بهار ۹۱ چقدر دنیای من شیرین ، چقدر دنیای من زیباست همه در فکر یکدیگر ، خدا در خانه ها پیداست کسی چشمش به دستی نیست کسی دنبال مستی نیست کجا غم بهر نان باشد؟ تألّم بینمان باشد؟ موّدت ؛ دوستی .... هرجا حیا ؛ عفّت ؛ .... پابرجا قناعت حرف آغاز است در رحمت كنون باز است نه آب و آبرو بردن ، نه مال دیگری خوردن، زبانم لال ، ممنوع است مجازاتش بود مردن بگم از شب نشینیها ز آداب خوش اینها عمو ، عمه ، نوه دایی، وَلو مانده به یک چایی؛ صله ارحام روز و شب برای هم کنیم ما تب همش خنده ، همش شادی همش بزم است و آزادی خدایا شکر ِ تو داریم همه دارا و پرکاریم ... ببین دنیای آرامم چو قطاب است در کامم اگر خواهی چنین جایی تو باید سوی ما آیی و بند کفش بگشایی و یک چایی بفرمایی پی نوشت خالی: عجب دنیایی داریم ما ، نمیدونم چرا هنوز ننوشته ، یه عده بُهتون زدن که کم خالی ببند . پی نوشت یک : امروز با تبلیغ یکی از اعضا عضو یک صندوق گمنام شدم تا شاید بتونم یه وام بگیرم و ... خداکنه که از این صندوقهای قرض الپسنده نباشه!@! پی نوشت دو : عجیب دلم برای یک دوست دور تنگ شده کاش میومد یه چیزی میگفت بلکه آرام شم دوست نوشت : سکوت که می کنی شنیدنی تر میشوی.... یکسال شده پـــدر تو را کـم دارم با اینکه بهار است ولی غم دارم در سوگ تو ،من بزم عزا می گیرم با رفتن تو همیشـــــه ماتــم دارم میلاد تــــو و تولّـــد دیگـــر ِ توست من عکس تو را به سینه محکم دارم آرام ندارم به رُخت بوسه زنم آغوش تو باز است، پدر ! حتم دارم بعد از تو و حق، بوَد امیدم مادر با او ، به زخم سینه مرهم دارم سلام مهربونم ، صبر وقرارم ، دار و ندارم ! می دونم حالت خوبه ، اینو دیشب خودت گفتی و خوشحالم که سفر داره بهت خوش میگذره . من هم بد نیستم ، شب و روز میاد و میره و دارم زندگی می کنم . خیلی سعی کردم از اول سال حالم با سال قبل متفاوت باشه . خلاصه راضی ام به رضای خدا . مامان هم بهتره ، همیشه صورتتو توی قاب چهره ی مامان می بینم و هرگز دلم نمی خواد ذره ای غم داشته باشه . یه چیزی میگم ولی نگران نشی ها ، راستش با این اتفاقی که ماه گذشته برای مامان افتاد من داغون شدم و خودمو باختم ولی الان که دکتر گفته شکستگی کتف دستش با این چند جلسه ای که می برمش فیزیوتراپی به صورت معجزه آسایی بهتره ، خیالم خیلی راحت شد . دردش الان خیلی کمتره و مطمئنم که از دعای توست . می دونی چیه پدر ؟ بخاطر این مسئله ای که پیش اومد ، بیشتر از یک ماهه که از همه چیز غافل شدم ، از دوستام ، از خودم ، خودم که مهم نیستم اما می ترسم دوستای خوبم از دستم دلخور شده باشن که چرا این مدت ازم خبری نبوده !!! دعا کن دلی دلگیر نباشه از دستم . بالاخره سال 90 هم با همه سختی هاش گذشت ، با همه خاطراتش ، با یک سال غم نبودن تو ، با دلتنگی و بغض و بی قراری و حالا سال نو شده پدر . امروز اولین سالگرد پروازته و روز تولدت ، به رسم قدیم رفتم برات چندتا شاخه گل گرفتم ، هر وقت با خودم کلنجار می رفتم که چی برات بگیرم می گفتی یه شاخه گل کافیه بابا . قربونت برم آخه من چطوری می تونم تمام احساسم را با یه شاخه گل نشونت بدم ؟ خیلی دوستت دارم ، امروز بیشتر از دیروز و هر روز بیشتر از روز قبل. عزیز همیشه و هنوزم ! جات توی خونه خیلی خالیه ولی همینکه همه جا وجودتو احساس می کنم بغضم فروکش می کنه و دلم قرصه . دلم قرصه که دعام می کنی و خیالم راحته که هروقت و هرکجا بهت نیاز داشته باشم تنهام نمیگذاری . سفر بخیر بابا ، خیالت راحت باشه خودم مواظب همه چیز و مخصوصا مامان هستم ، فقط تو نگران هیچی نباش قربونت برم . بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره ولی خوب عیبی نداره ، دل من خیلی صبوره از صبح که از خواب بیدار شدم حالم گرفته است و دیدن این آسمون گرفته حالمو بدتر میکنه . هیچی خوشحالم نمی کنه ( حتی SMS ها و پیامها و ایمیل هایی که از دوستام به دستم رسیده هم خوشحالم نکرد ). حتی ریختن دانه پشت پنجره اتاقم برای یاکریم ها. ( این زمستون وقتی می دیدم توی این سرما به من پناه آوردن ، یه حس خوبی بهم دست میداد . انقدر که روزی پنج ، شش مرتبه دانه ریختن را تکرار می کردم . کم کم آمدنشون هم برای من و هم برای اونا عادت شده . حتی اگه یروز به دلیلی غافل از ریختن دانه براشون بشم باز هم میان و به شیشه نوک می زنن ، یا اگه من دانه بریزم و نباشند ، دلم میگیره و شاید باور نکنید غصه میخورم که نکند جایی از سرما تلف شدن یا خوراک گربه های گرسنه ) . به هرحال امروز این کار هم خوشحالم نکرد . میخوام به چیزی فکر نکنم اما نمی شه . خاطرات بهمن پارسال مثل قطار از روی ریل خاطرم رد میشه و انتها نداره . ای وای خدااااا ! وقتی یادم میاد بابا مثل امروز دست انداخت دور گردنم و منو چسبوند به خودش و گفت "تولدت مبارک بابایی" ، میخوام بشینم زار بزنم . وای پدر ! چقدر به دست گرمت نیاز دارم امروز . بذار گریه کنم اما توروخدا دوباره نری تو خواب مامان و بقیه بگی با گریه های من گریه می کنی ! بذار گریه کنم آروم بشم پدر که یکسال است از من دور شدی اما امروز من یک سال به تو نزدیکتر شدم و این تسکینم میده . چقدر دلم هواتو کرده ، هوای خنده ها تو ، هوای لحظه کیک بریدن با تو ، امسال با اینکه گفتم برام کیک نخرن به حرفم گوش نکردن چون می دونم بدون تو برای من طعمش از زهر بدتره . آخ دلم تنگه برای گرفتن دستات . دستانی که می دونم هنوز حقیقت مهربونی را به فراموشی نسپردن. دلم تنگه پدرجان برای شبا و روزای با تو . چندوقته اصلا نمی دونم که شب و روز توچه لباسی میاد و میره . میگن زیبایی شب با ستاره هاست اما چرا من هیچ ستاره ای تو آسمون تاریکم نمی بینم ؟! حتی ماه هم با اونهمه سخاوت تو آسمون گرفته ی من دیده نمیشه. گریه بیش از این امونم نمیده باهات حرف بزنم . بابای من ! برام دعا کن بخدا دلم خیلی برات تنگ شده بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم بیا تا مهربانی پیشه سازیم به مشتی زرق و برق خود را نبازیم چه آمد بر سر اقوام و خویشان ؟ که گردید جمعشان اینطور پریشان چرا فامیل ها از هم جدایند چرا دوستان و رفیقان بی وفایند ؟ چرا خواهر ز خواهر می گریزد ؟ برادر با برادر می ستیزد چرا مهر و محبت کیمیا شد ؟ همه دوستی رفاقت ها ریا شد همه چیز هست و روز خوش نبینیم مدام سردر گریبان می نشینیم به ظاهر خانه هامان کاخ شاه است درونش یک جهان اندوه و آه است درو دیوار ها کاشی و سنگ است ولی هر خانه یک میدان جنگ است تمام خیر وبرکت ها بر افتاد طبیعت با شما مردم در افتاد دگر از بذل و بخشش ها اثر نیست ز انصاف و مروت ها خبر نیست شده نایاب صفا و مهربانی تعارف ها همه سرد و زبانی یکی حج می رود سالی دوسه بار کنارش خواهرش نادار و ناچار یکی با سود پولهای نزولی رود مکه به امید قبولی یکی از کربلا و شام گوید برای فخر بر اقوام گوید یکی نازد به ماشین و به باغش یکی باد تکبر در دماغش یکی وقتی به ماشینش سوار است فقط مثل بتی از زهر مار است چنان در غبغبش باد غرور است که گویی از نژاد سلم و تور است تمام کارها گشته ریایی نجابت شد عوض با بی حیایی بزرگتر ها ندارند احترامی به محتاجان نداریم احتمامی همه چسبیده جیب و کار خود را به فکرند تا ببندند بار خود را شرف را مثل کالا می فروشند برادرها برادر را بدوشند چنین مردم دگر خیری نبینند اگر قارون شوند ، باز هم همینند به خود آیید عزیزان راه کج شد از این رو زندگانی ها فلج شد چو مردم را عوض شد زندگانی شده این زندگانی زنده مانی بیا تا راه دیگر پیش گیریم سراغ از اصل و ذات خویش گیریم بیا تا قدر یکدیگر بدانیم غرور و کینه را از خود برانیم بیا تا دست یکدیگر بگیریم ضمانت نیست تا فردا نمی ریم سوگواری می کنم ، برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از پرواز،برای همیشه کوچ کردند و رفتند. سوگواری می کنم ، برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند وهرگز نمی دانستندکه آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند ، مویه می کنم ، برای کسانیکه دلتنگ رفتگان خود شده اند ، حتی برای خودم آرام گریه می کنم ... گریه می کنم ، بر کوتاهی عمر پروانه ای که قبل از رسیدن اسفند ، سپند عمرش دود شد و به آسمان رفت و تا ابد داغ نبودنش را بر سینه معشوقش گذاشت . ...... منکه خود زخم تازه ای به دل دارم می خواهم برای شما بنویسم ؛ برای شمایی که می دانید فرصتها مثل ابر می گذرند .... کمی به دور و بر خودتان بنگرید ، به کسانیکه دوستشان دارید .... بیائید فرصت را مغتنم بشمارید و به آنها بگویید که چقدر دوستشان دارید ، قدر لحظه لحظه خود را بدانید ، حتی یک ثانیه را هم با فرض بر اینکه آنها خودشان از حرف دلتان باخبرند ، از دست ندهید . زیرا اگر آنها دیگر نباشند ؛ برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود... دیروز گذشته است ... فردا شاید دیگر هرگز نیاید... پس " حال " را دریاب ... چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.



| Design By : Night Melody |






